در جست و جوی علمی تله پاتی و ادراک فراحسی/معمای حل نشدنی ذهن (مجله دانستنیها)

در جست و جوی علمی تله پاتی و ادراک فراحسی

معمای حل نشدنی ذهن

(مجله دانستنیها)

مطلب علمیِ به نسبت کامل و جامعی را در مورد پدیده تله پاتی و تاثیر از فاصله، مدتی پیش من به همراه دبیر سرویس علم روزنامه شرق نگاشتم که در بخش پرونده مجله دانستنیها به چاپ رسید. شما می توانید PDF آن را در انتهای این پست دانلود کنید.

.....................

گاهی برای ما اتفاقاتی رخ می دهد که گویی بسیار عجیب و غیرعادی هستند، به صورتی که گمان می بریم نیروهایی غیرطبیعی در کار است. نیروها یا انرژی هایی که ما نمی شناسیم و نمی دانیم چه هستند، از کجا می آیند و چگونه عمل می کنند. شاید با خواندن روایت زیر مفهوم سخن هایم را بهتر درک کنید و به خاطر آورید که این اتفاقات به ظاهر عجیب و غریب برای شما نیز بارها رخ داده است.

روزی تماسی تلفنی با یکی از دوستانم گرفتم که مدت ها بود خبری از او نداشتم؛ هنگامی که متوجه شد من تماس گرفته ام با تعجب و هیجان زده گفت.....

«مطلب کامل را از اینجا دانلود کنید»

فيزيك و متا فيزيك دريك جدال سخت

متافیزیک ماورااغلب در زندگي روزمره خود ملاحظه مي‌كنيم كه در اثر وجود يك ناسازگاري بين ذهن ما و جهان خارج ، نظريات عجيب و غريبي اظهار مي‌كنيم. اين نظريه پردازي از سرشت مبهم و ناموزون ما ناشي مي‌شود. البته بايد توجه داشته باشيم كه نظريه پردازي علمي چيزي كاملا متفاوت از اين موردي است كه اشاره شد. در نظريه پردازي علمي ، انسان به صورت مستقيم با جهان خارج درگير مي‌شود و ذهن در مواجهه مستقيم با آن آزاد است و لذا جهان در حكم فاعل و ذهن در حكم منفعل مي‌باشد. اما در نظريه پردازي كه ما اشاره كرديم، جاي اين دو عوض مي‌شود. در علم فلسفه از اين نوع نظريه پردازيها عموما تحت عنوان متافيزيك ياد مي‌شود.

اگر تاريخ علم را مرور كنيم، ملاحظه مي‌كنيم كه همواره از روزگارهاي قديم رابطه بين علم و فلسفه ، خصوصا بين فيزيك و متافيزيك در نوسان بوده است. به عنوان مثال در زمان گاليله به دليل حكومت افكار ارسطويي ، دانشمندان در ارائه نظريات علمي با مشكلات بسياري مواجه بوده‌اند. اما تاريخ فلسفه ، مخصوصا بعد از دكارت تحولاتي در اين زمينه پديدار شد. فلسفه بعد از دكارت فلسفه‌اي است كه نقش علوم تجربي ، خصوصا فيزيك را در براندازي نظامهاي فلسفي مهم مي‌داند. مثلا نظريه‌هايي در باب زمان و مكان و حركت كه توسط نيوتون ارائه گرديد، در فلسفه نيز تاثير گذار بودند. به همين ترتيب در اوايل قرن بيستم نظريه نسبيت عام انيشتين طلوع كرد كه برداشتي بديع و متفاوت از زمان و مكان و حركت ارائه داد و تاثيرات ديگري را در حوزه فلسفه به همراه داشت.

در اين دوران فيلسوف ذهن خود را در برابر جهان خارج و تاثيرات آن منعطف مي‌گرداند. بنابراين متافيزيك نيز جنبه‌هاي واقع بينانه انديشيدن را مد نظر قرار مي‌دهد. پس در اين دوران فيلسوف شخصي واقع گرا است كه ذهن خود را از دام وسوسه‌هاي تخيل رهانيده و به جهان مانند يك پديده عيني و نه ذهني نگاه مي‌كند و لذا تعجب او و طرح پرسشهايش راهگشاي علوم تجربي است و ديگر علم تجربي را كفر و عالم تجربي را كافر نمي‌پندارد.

رابطه فيزيك و متافيزيك در قرن بيستم

پس از اينكه آراء اعضاي حلقه وين ، همچون پتكي سخت و سنگين بر سر متافيزيك رايج فرود آمد و آن را بي‌معني اعلام داشت، حريف ديرينه و سر سخت حلقه وين ، كارل ريموند پوپر بر آن شد تا متافيزيك را دوباره احيا نمايد. در قرن بيستم ما شاهد تحديد ميان علم خصوصا فيزيك و متافيزيك هستيم. علم گزينه با معناي فعاليتهاي دانشمندان تجربي بوده و متافيزيك امري نظري و بي‌معنا است كه سرگرمي عمده فلاسفه مدرسي است. اين تحديد همواره به صورتهاي گوناگون مطرح شده است. حتي مي‌توان در نظريات ويتگنشتاين نيز رد پاهاي آن را يافت.

او در رساله خود گزاره‌هاي متافيزيكي را بي‌معني دانسته و در پژوهشهاي فلسفي كه خود ردي است بر رساله منطقي- فلسفي جانب معنا را گرفته و باز راي پيشين خود را حفظ مي‌كند. اما از نظر دانالد گيليس در كتاب فلسفه علم در قرن بيستم ، ويتگنشتاين مرتكب اشتباهي فاحش شده است. او از رياضيات محض مثال مي‌زند كه در يك فعاليت و پژوهش كاملا نظري و فارغ از تجربه شكل مي‌گيرد و بعد در فيزيك بكاربرده مي‌شود و پس از آنكه فرضيه‌اي ارائه شد، در عمل مورد آزمون واقع مي‌شود و اگر از آزمون به سلامت بيرون آمد ثبت مي‌گردد. آيا مفاهيم و يافته‌هاي رياضيات محض قبل از اينكه در فيزيك الهام گر فرضيه‌اي جديد باشند، بي‌معني هستند؟ حال و روز گزاره‌هاي متافيزيكي نيز اين چنين است.

پوپر در كتاب منطق اكتشاف علمي ، فصلي را به رابطه ميان علم و متافيزيك اختصاص داده است. او مثالهاي فراواني را در دفاع از متافيزيك ارائه مي‌كند. به عنوان مثال نظريه اتمي در زمان متفكران قبل از سقراط مثل لوكيپوس و ذيمقراطيس يك مورد كاملا متافيزيكي بود. اما همين نظريه كه جنبه متافيزيكي داشت، در ابتداي قرن نوزدهم توسط دالتون براي حل برخي مسائل در شيمي بكار گرفته شد. پس از آن در اواسط قرن نوزدهم ، ماكسول آن را در نظريه جنبشي گازها وارد رياضي فيزيك كرد. اين مثال خود دليل محكمي بر معني‌دار بودن گزاره‌هاي متافيزيكي است.

عقيده پوزيتيويسم

اساس پيدايش پوزيتيويسم منطقي به قرن بيستم و به حلقه وين و اعضاي فعال و انقلابي آن بر مي‌گردد. حلقه وين عبا رت از جلسات هفتگي عده‌اي فيزيكدان و رياضيدان بود كه راجع به مسائل فلسفي به بحث و تبادل نظر مي‌پرداختند. از جمله اين افراد مي‌توان به شليك ، نويرات ، وايزمن ، هانس هان ، هربرت فايگل و برخي ديگر اشاره كرد. پس از اينكه آرا و عقايد اعضاي حلقه انتشار يافت، دانشمندان و فلاسفه ديگري از جمله كارناپ و گودل نيز بدان گرويدند.

كارناپ بعدها در سال ۱۹۲۶ يكي از تاثير گذارترين پوزيتيويست‌هاي منطقي شد. نشريه شناخت ، مجموعه‌اي بود كه مقالات پوزتيويست‌ها را منتشر مي‌ساخت. پوزيتيويسم منطقي بر پايه سه اصل عقيدتي عمده قرار دارد كه شامل تمايز ميان تحليل و تركيب ، اصل تحقيق پذيري ، برنهاد فرو كاستي و نقش مشاهده است.

سخن آخر

البته آنچه ارائه شد مجومه‌اي از مطالبي است كه افراد گوناگون در باب فيزيك و متافيزيك ارائه دادند. شايد كم نباشند تعداد فيزيكداناني كه مسائل متافيزيكي كاملا پذيرفته و به آن اعتقاد دارند. اما آنچه مهم است، ياد آوري اين دو مطلب است كه اولا اظهار نظر قطعي در اين باب مستلزم داشتن اطلاعات بسيار وسيع و گسترده از هر دو مورد مي‌باشد. و شخص بايد هم در زمينه فيزيك و هم در زمينه متافيزيك صاحب نظر باشد تا بتواند نظري قاطع و راسخ در اين باب داشته باشد.

نكته ديگر اين كه اگر ذهن و علم ما قادر به توجيه برخي رويدادها نيست، دليلي براي رد آن وجود ندارد. چه بسا در تاريخ علم موارد متعددي وجود داشته است كه در زمان مطرح شدن به دليل ناقص بودن علم بشري ، دانشمندان قادر به قبول آنها نبوده‌اند. اما پيشرفت علم در زمانهاي بعد اين مورد را به اثبات رسانده است.

منبع

نقدی بر نظریه ی شعور و معرفت شناسی کوانتومی (2)

سه بخش مقاله ای با عنوان نظریه ی شعور - معرفت شناسی کوانتومی را در لینکی به آدرس زیر قرار دادیم:

http://falsafeandishe.blogfa.com/page/1.aspx

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرشاد اسماعیلیان

مقاله ای که در بالا جهت رجوع به آن لینک داده شده، مطلبی است هر چند طولانی که ارزش خواندن را دارد.در این پُست سعی دارم تا در ضمن ارائه ی خلاصه ای از متن مورد نظر، نقــدی نیـز بر آن داشته باشم.قبل از شروع دعوت می کنم تا مطلب قبلی که با عنوان «مقدمه ای بر نقد نظریه ی شعور و معرفت شناسی کوانتومی» ارائه شده مطالعه شود تا مبحث مورد نظر از لحاظ علمی نیز منبع خویش را داشته باشد.
جهت گیری و آغاز مطلب با بیان این نکـته شروع می شود که در گذشته و مخصوصاً در فلسفه ی افلاطون و ارسطو، مغز انسان و اساساً انسان موجودی حقیقت یاب بوده که تماماً به دنبـال حقایقی معین و از پیش تعیین شده می رفته است.چنین اعتقادی، که در پُست های آینده به بررسی آن خواهم پرداخت، نتیجه ای جز ایده آلیسم و ظهور توانایی تفکر بعنوان یک اصل اساسی زندگی انسان نداشته است.اما مطلب دیگر که در آغاز متن به آن اشاره می شود به نوعی قبول ذهن قلکی انسـان در ابتدای راه خویش است.از ذهن قلکی در متن به این ترتیب یاد شده است که: «هرچه انسان از محيط پيرامون خود دريافت ميكرد و بصورت يك حقيقت مجسم ميپذيرفت، بعنوان ذخيره اي در ذهن خود حفظ و در مواقع لزوم استخراج مينمود.».مشکلات چنین حالتی در ذهن انسان که حقیقتاً صورت پذیرفته بوده است، با نگاهی دقیق در خود مطلب عنوان گشته است.
مطلب مهم دیگری که متن روی آن مانورهای گوناگونی در بخش سوم آن داده گسترش و انتقال اطلاعات توسط کـل کیهان می باشد.این مطلب در متن این چنین بیان شده:
«اطلاعات در دو بخش اطلاعات انساني و اطلاعات كيهاني مورد بررسي قرار ميگيرد.از آنجاييكه انسان، خود بخشي از كيهان و هستي است، پس اطلاعات انساني هم به نوعي در بررسي اطلاعات كيهاني، زير مجموعه اطلاعات كيهاني محسوب ميشود.اما در حال حاضر چون اطلاعات را در بخش روابط انسان با انسان ميخواهيم مورد مطالعه قرار دهيم، ناگزير به تفكیک اطلاعات به دو بخش انساني و كيهاني هستيم...از ابتداي آغازين تجربيات تاريخ تمدن بشري، اطلاعات در ساختاري بسيار ساده، محصول تجربيات انسان را به ديگر انسانها منتقل مينمودند.اين نقل و انتقالات با بهره گيري از حواس پنج گانه صورت ميگرفت...شايد بوسیله ی عمل اولين انساني كه براي دفاع از خود از تكه استخوان حيوان مرده اي استفاده نمود و آنرا به سمت دشمن (انسان يا حيوان) پرتاب نمود، بروشني بتوان توضيح داد كه اين عمل تجربي در ماحصل اتفاق افتادنش اطلاعاتي توليد و ديگر انسان هاي اطراف وي نيز همان تجربه را تكرار نمودند...به همين ترتيب ساير تجربيات در ماحصل خود اطلاعاتي را توليد مينمود و انسان ها بوسيله پنج حواس خود اين اطلاعات را دريافت و نشر ميدادند...اما از آنجاييكه اطلاعات قابليت تكامل و يا تغيير را دارند در يكي از همان نشر اطلاعاتِ بين انساني، انسان دیگري بر حسب حادثه در زمان پرتاب استخوان و برخوردش با سنگ و شكستن استخوان، تجربه سر تيزشدن استخوان را بدست مياورد كه خود حامل اطلاعاتي است، محصول برخورد سلولهاي مغزي انسان با طبيعت.در اين مثال در ميابيم كه خود طبيعت نيز همگام با انسان مشغول تجربه و نشر اطلاعات حاصل تجربياتش مي باشد...»
بدین ترتیب شاید بطور ساده بتوان بیان نمود که کل کیهان(که شامل انسان ها نیز می باشد) با هر تجربه و یا به عبارتی رویداد مجموعه ای از اطلاعات را توزیع و نشر می دهد.تا بدین جا که دو بخش ابتدایی متن مطرح می گردد، بطور کلی نوعی اطلاع رسانی است، که حقیقتاً مسائلی را به میان می کشد که بسیار بسیار جالب توجه و متحول کننده اند.اما بخش سوم با بیان مقدمه ای مبنی بر 5 مبحث اساسی سازنده ی فرهنگ بشری ادامه میابد.این 5 مبحث عبارتند از:دین-عرفان-هنر-فلسفه-علم.درست بعد از مطرح نمودن این مطلب در بخش سوم جهتگیری نویسنده ی آن تغییر میآبد.در اینجا نویسنده این 5 بعد سازنده ی فرهنگ را با محدوده ای جدا می شناسد که هر کدام برای زندگی انسان مفید می باشند، اما با توجه به نوشته برداشت می شود که این 5 مورد نمی توانند و حق ندارند که در مورد مسائل مطرح شده ی خویش با دیگری وارد مباحثه شوند.اصل انتقاد من از این بخش آغاز می گردد...چطور میتوان این 5 مورد را دارای حدودی جدای از هم دانست؟
انسان بعنوان زیرمجموعه ای از کل کیهان، با استفاده از «عقل و احساس» خویش دست به پدید آوردن چنین مفاهیمی از هستی نمود.بنابرین انسان برداشت های خویش را از هستی مطرح نمود و با این کار این 5 مورد را قبل از دانستن بعنوان زیرمجموعه ی کل هستی می بایست، زیر مجموعه ی انسان دانست.حال که این موارد از انسان سرچشمه می گیرند چطور می توانند، دارای محدوده هایی باشند که مطالب و مسائل مطرح شده در آنها مربوط به هم نشوند؟در حقیقت با توجه به سرچشمه ی کلی این موارد که یک وجود کلی است بنام انسان پس این 5 مورد مسلماً با یکدیگر درگیر هستند.
مطلق و جداسازی این موارد به نوعی نگـرش ایده آلیستی دارد که نهایتاً به یک مفهوم عرفانی می انجامد.اگر این موارد از یکدیگر جدا گردند، انسان، در میان این بمباران اطلاعاتی کیهانی، دچار یک سردرگمی و هرج و مرج درونی می شود که در واقع این 5 جهت متفاوت و جدا به وی می بخشند.با توجه به مطلب بیان شده در بالا مشخص شد که این 5 مورد، با یکدیگر می بایست در مذاکره و ارتباطی تنگاتنگ باشند.اما امروزه اینطور بنظر می رسد که چنین برداشتهایی نادرست از علـوم اساسی جهان ما(نظیر فیزیک) ضمن اینکه عامه ی مردم را به سمت مسائلی متـافیزیکی می برد؛ با کنار کشیدن دین و عرفان و هنــر، علوم و فلسفه را با یکدیگر به نبرد وامیدارد.چنین نتیجه گیری هایی از حقایقی فیزیکی ضمن اینکه می تواند عامه ی مردم را به باور وجود یک نوع خاص انرژی(انرژی با توجه به تعریف عرفانی آن نه تعریف علمی) برساند به راحتی باعث غیر قابل مردود شمردن نگـرش می گردد.چرا که اندیشمندان صاحب چنین نگرشهای خود را پیرو علوم می دانند و مانع از زیر سوال بردن نگرش خویش می شوند؛ این در حالیست که پیامدهای چنین برداشتهای نادرست علمی، کاملاً جنبه ی ایده آلیستی(البته در نوع مدرن آن) پیدا می کنند و باز به سمت ادیان، این همراهان همیشگی ایده آلیسم می روند.در چنین وضعیت جـدایی، ادیان و عرفان مشغول کار خود می شوند و به عموم مردم می پردازند، هنر هم که از خلق و خلاقیت سخن می گوید جدا می گردد و باز، همچون اکثر مواقع در تاریخ، علم و فلسفه مقابل هم قرار می گیرند و با هم وارد مباحثه می شوند.
امــا آیا چنین برخوردهایی توسط این اندیشمندان با حقایقی علمی، تنـها بیانگر این مطلب نیست که ایده آلیسم دیگـر توان مقابله با ماتریالیسم را، چه در جهـان تئوری و چه در جهان مادی و عملی، ندارد؟آیا هم اکنون اندیشمندان چنین نگرشهایی، برداشتهای خاصی از علوم نمی کنند و آنها را بسط به کل هستی نمی دهند؟آیــا این نیز استفاده از عنصر زبان ضمن برداشتهایی نادرست نیست از علومی که حد و حدود خود را در نظریه پردازی، در کل کیهان مشخص کرده اند؟آیا بهتر نیست به جای شک کردن مداوم به علوم و زیر سوال بردن آنـها، که در تمام طول تاریخ صورت گرفته، سعی کنیم چنین نگرشهایی را با تردید بنگریم؟و حقیقتاً برای نابود کردن ریشه های چنین برداشتهای نادرست و عموماً ایده آلیستی از علوم، که در ذهن بشری جای گرفته اند، تلاش کنیم؟و حقایق علمی را به جای خیالات و تصورات غلط، بعنوان ریشه و مبنای برخورد با محیط خویش بپذیریم؟
خوب می دانیم که علوم این روزها با سرعت بسیار زیاد پیش می روند...در نتیجه فرصت مقابله ی درست با چنین برخودهای غلطی با اصول خویش را ندارند...این وظیفه بر عهده ی انسان امروزی است تا این چنین مسائلی را ریشه یابی کند.انسان امروزی می بایست ضمن روشن نمودن جنبه های درست این نگرشها، بوسیله ی حقایق علمی، از جنبه های نادرست آنها به سادگی نگذرد و این جنبه ها را بدون پرسش گری نپذیرد.انسان امروز مدرکی به نام علم در دست دارد که لحظه به لحظه بر قدرتش افزوده می شود...پس چرا همواره به سوی چنین نگرشهایی می رود؟
در پایان با امید به اینکه در آینده ای نزدیک بتوانم به بررسی دلایل گرایش انسان ها به چنین نگرشهایی بپردازم از نویسنده ی دیگر این وبلاگ، امین حمزه ئیان بخاطر بیان کردن و  مطرح نمودن چنین مطالبی در جهت روشنگری و همینطور بدلیل اطلاعاتی که برای نوشتن این مطلب در اختیار بنده گذاشت، تشکـر می کنم.

نقدی بر نظریه ی شعور و معرفت شناسی کوانتومی (1)

سه بخش مقاله ای با عنوان نظریه ی شعور - معرفت شناسی کوانتومی را در لینکی به آدرس زیر قرار دادیم:

 

http://falsafeandishe.blogfa.com/page/1.aspx

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امین حمزه ئیان

 

مقدمه ای بر نقد نظریه ی شعور و معرفت شناسی کوانتومی

 

 

آيا اساسا شناخت چيزي ممكن است؟ اگر چيزي را مي شناسيم از كجا بدانيم كه آنرا مي شناسيم و از كجا بدانيم كه آنرا همانطور كه واقعا هست مي شناسيم؟ آيا يقين به چيزي ممكن است و يا اينكه همه شناختهاي ما چيزي بيش از حدس و گمان نيست؟ چگونه مي توان به شناخت صحيح رسيد؟ آيا عقل همه چيز را مي تواند درك كند و يا اينكه بعضي چيزها هستند كه خارج از دسترس عقل مي باشند؟

 

این گونه سوالات، نمونه ای از سوالاتیست بنیادی که در فلسفه ی معرفت شناسی به دنبال پاسخ برایشان می گردیم. اما اگر این تیپ سوالات را با تکیه بر نظریات فیزیک کوانتوم و البته آن چه اکنون مشاهده می شود، تنها تکیه بر نظرات به ظاهر فلسفی و روان شناسی کوانتومی که به وسیله ی شبه فیلسوفان و روان شناسان گسترش زیادی پیدا کرده است، به دنبال جواب برایشان بگردیم، نتیجه می شود، معرفت شناسی کوانتومی.

 

در این گونه نگرش نظریاتی علمی مطرح می شود که کاملا جنبه ی فلسفی دارند(و نه علمی). به عنوان مثال می توانیم از جنبه ی معرفت شناسی کوانتومی پدیده ی تله پاتی را این گونه توجیه کنیم که پیام های مغز ما در بسته های کوچکی به نام کوانتا و از طریق کرم چاله ها در فضا - زمان جا به جا می شوند و به این طریق ذهن دیگری آن ها دریافت می کند و موجب آگاهی از افکاری دیگر می شود.

 

اما سوال مهم این است که ما تا چه اندازه می توانیم به این گونه پاسخ ها اعتماد کنیم؟

پاسخ هایی این چنین تنها برداشت هایی ذهنی- فلسفی هستند که با استفاده از توضیحات و پیامد هایی که از فیزیک کوانتوم می آیند، نتیجه می شوند. اکثرا این پاسخ ها تنها زبانی بوده و هیچ اثبات علمی ای ندارد. اگر چه از فرمول های فیزیکی گرفته شده اند.

 

در این بخش بیش تر می خواهم تمرکز خود را بر روی مسائلی بگذارم که در بین بیش تر مردم این گونه پاسخ یافته اند. اصولا پیش رفت علم جدای از جلو بردن بشر در آگاهی از اطراف، گاهی بیش از آن آگاهی اولیه، در بخش هایی عام به انحراف کشیده می شود. و این اتفاقی است که به وسیله ی درک عمومی از فیزیک کوانتوم، امروز سعی بر پاسخ دادن به سوالاتی دارد که بیش ترشان از لحاظ علمی سال هاست که جواب یافته اند. شناختن پدیده های جهان و آگاهی از آن ها مستلزم روشی علمی و دقیق است که در هر موقعیتی بتواند جواب گوی ما باشد.

 

امروز خلاف آن چه که عموم می انگارند فیزیک از متافیزیک جلو تر است. روزی رعد و برق و باران و روزی دیگر گردش ستارگان و حیات و گرانش جزو متافیزیک بودند و به همین ترتیب روزی پیدایش کهکشان و خوشه های کهکشانی و در آخر کل کیهان، در این مسیر قرار داشتند. اما پیش رفت علم موجب شد که هر کدام از این موضوعات با تمام جزئیات، کم کم به قلمروی فیزیک وارد شوند. اما در دنیای امروز گاهی با وجود چنین گسترشی، عام به دلیل درک نکردن علل علمی آن به سوی یافتن عللی متافیزیکی و البته عجیب و غریب و به دور از نگاه منطقی علم امروزی می روند.

 

قسمتی بسیار بنیادین که معمولا در معرفت شناسی کوانتومی روی آن تاکید می شود، تاثیر ذهن بر ماده می باشد. و عموما گفته می شود که جهان بدون تفکر وجود ندارد. در این گونه نگرش، اشیای جهان مادی را ساخته شده از اتم ها می دانند و بیان می کنند که اتم ها مثلا در یک مداد محدوده ای خاص ندارند و اگر ما به آن اتم ها که با هم تشکیل مداد را می دهند نیندیشیم، اتم های سازنده ی آن مداد محدوده ای نا معین خواهند داشت و این چنین خود مداد بدون محدوده می شود. بدین ترتیب بیان می دارند که جهان مادی بدون وجود ما وجود نخواهد داشت و آن زمان که ما جهان را ببینیم و تفکر کنیم این جهان به وجود خواهد آمد. معمولا گفته می شود که ده میلیارد سال طول می کشد که محدوده ی جسمی که ما در مورد آن تفکر نمی کنیم، نامعین شود.

 

دانشمندان و فیلسوفان و روانشناسان و به طور کلی کسانی که معمولا پدیده های موجود در جهان را با چنین گفته هایی توجیه می کنند و با وجود دلایلی علمی بر غلط بودن طرح ها و فرضیه هایشان، آنان را همواره آن گونه که ساده می خواهند می پذیرند، سودازده یا شبه دانشمند و کارهای آنان را شبه علم می نامند.

 

به صورت بسیار خلاصه می توان گفت عناوین علایم شبه علم به قرار زیر است:

تفکر بی موقع، در جست و جوی معماها، توسل به اسطوره، برخورد هرچه پیش آمد خوش آمد با شواهد، فرضیات ابطال ناپذیر، استدلال مبنی بر شباهت بدلی، توجیه به کمک سناریو، پژوهش به کمک تفسیر کتب، خودداری از تجدید نظر بعد از انتقاد.

اگر به دقت نگاه کنیم متوجه می شویم افرادی که گاه به سوی شناخت جهان با استفاده از فیزیک کوانتوم به صورت شبه علم می روند، علایم بالا را دارا هستند.

رمز گشایی از راز - پیش گفتاری پیرامون شبه مستند راز و فراروانشناسی

امین حمزه ئیان

 

مدتی قبل مستندی از شبکه ی چهار سیما و برنامه ی سینما ماورا به نام راز پخش شد. این مستند ببنندگان زیادی پیدا کرد اما رسانه ها در جهان به این موضوع روی خوبی نشان ندادند. اما موضوعی که امروز می خواهم در موردش صحبت کنم و به بررسی ای کلی بپردازم بیش تر به ما ایرانیان مربوط است. البته به طور کلی به مردم و حتی خود مستند هم مربوط می شود اما بنده تمرکز اصلی را بر روی فرهنگ خودمان می گذارم. زمان کوتاهی بعد از پخش این مستند بسیاری از مردم به خصوص زنان ایرانی به سمت آن جذب شدند در این بین سی دی و دی وی دی آن به صورت گسترده ای در بیش تر مغازه ها و حتی سی دی فروشی هایی که کنار خیابان بودند دیده می شد و اکنون هم دیده می شود. بعد از آن هم کتابش چاپ شد.

 

اما موضوعی که می خواهم مطرح کنم نوع رفتار ما نسبت به این مستند و این گونه مسائل است. ایرانیان و به خصوص زنانمان که دچار فقر علمی هستند و حتی نگاه غیر علمی به مسائل مختلف دارند اعم از تحصیل کرده و دیپلمه به نوعی برخورد یکسانی با این موضوع داشتند. اکثرا قانون جاذبه را که مستند مطرح می کند نوعی قانون کلی در نظر گرفتند و حتی آن را به عنوان فلسفه ی وجودی و فلسفه و علم عالم پنداشتند و آنچنان روی آن پا فشاری می کنند که گویی تمام مسائل در این نوع تفکر باید یافت شود. البته در این بین خود مستند هم بسیار زیاده روی کرده و این مسئله را طوری با قطعیت بیان می کند که گویی همیشه این چنین است. و خصوصا برای نشان دادن صحت صحبت های خود به نظریه ها و فرضیه های علمی و فلسفی متوسل می شود، مانند فیزیک کوانتوم. که بعدا در این رابطه بیش تر توضیح می دهم.

 

برای بررسی این موضوع بهتر است بیان کنم که همچین عقایدی پیش تر هم وجود داشته است مثلا مذاهب و مکتب های گوناگونی این مسئله را به طرز دیگری بیان کرده اند. اما مستند راز نوعی با شیوه ی مدرن و با علم امروزی، موضوع را مخلوط کرده است.

 

در تاریخ علم ما به مسئله ای برخورد می کنیم به نام فراروانشناسی. پاره ای از مثال هایی را می آورم که روزی فراروانشناسی در پی اثبات آن ها بوده است و امروز هم به شکلی دیگر جریان دارد.

 

فرض کنید یک روز صبح سر کار احساس بدی به شما دست می دهد و زمانی که به منزل زنگ می زنید متوجه می شوید اتفاقی برای همسر شما افتاده. یا بعد از مدت ها به دوست قدیمی خود فکر می کنید و ناگهان او به شما تلفن می کند. یا فلان کس با نیروی ذهن خود اجسام را تکان می دهد. یا هنگام بازی تخته نرد بیش تر اعدادی که احتیاج دارید می آورید و بسیاری از مسائل این چنینی.

 

فراروانشناسی برای بررسی این چنین مواردی و تعیین خواص و ماهیتشان و اثبات وجود نیرهایی فرا حسی به وجود آمد و سعی داشت این موضوعات را با مسایل روان دریابی اعتبار علمی ببخشد.

 

انجمن پژوهش روان دریابی در سال 1882 در انگلستان تشکیل شد که اعضای آن هنری سیجویک فیلسوف، مایرز کلاسیک شناس، و سر ویلیام بارت، سرالیورلاج، و سر ویلیام کروکس فیزیکدان بودند. و انجمن آمریکایی آن هم سه سال بعد تشکیل شد و سایمون نیوکام ستاره شناس رئیس آن شد و ریلیام جیمز فیلسوف از اعضای آن بود.

این انجمن ها تشکلاتی را به وجود آورده بودند که در آن ها پدیده های روان دریابی را به نمایش می گذاشتند و بعد بررسی می کردند مانند این که اشیایی از زمین بلند می شدند و یا ساز ها می نواختند و یا دست های مرموزی آن ها را لمس می کردند که همان اکتوپلاسمی بود. اکتوپلاسمی ماده ی چگالی را می گویند که در حین خلسه از بدن یک واسطه ی ارواح خارج می شود. واسطه های فیزیکی این جلسه ها هم پلادینو و کراندون بودند.

 

اما طولی نکشید که این تشکیلات از هم پاشید و حقه ها و شیادی های پالادینو و کراندون روشن شد.

 

یکی از چهره های مشهور فراروانشناسی جوزف بنکس راین است. او رشته ی گیاهشناسی خوانده بود و در سال 1935 همراه زنش آزمایشگاه فراروانشناسی دوک را تاسیس کرد. و بعد این مکان در سال 1960 به دانشکده ی فراروانشناسی تبدیل شد. این فرد با همکاری گروهی دیگر کارهایی را ترتیب دادند که بتوان مسئله ی روان دریابی که به پسی معروف است را به اثبات برسانند. آن ها آزمایش های گوناگونی برای اثبات تله پاتی و روشن بینی و پیش آگاهی  انجام دادند. این آزمایش ها با استفاده از یک دسته ی 25 تایی از کارت صورت می گرفت. در تله پاتی سعی می شد کارت هایی را حدس بزنند که شخص دیگری دیده بود. در آزمایش روشن بینی سعی می شد کارت هایی را حدس بزنند که هیچ کس ندیده بود و در پیش آگاهی می کوشیدند کارت هایی را حدس بزنند که هنوز انتخاب نشده بودند.

 

بعدها این گونه آزمایش ها با تاس و وسایل دیگر مانند کامپیوتر ها انجام شد. حتی اثر فاصله را هم در آن ها وارد کردند. و تمام این گونه آزمایش ها برای این بود که نشان دهند افراد از میزان شانسی که برای انتخاب داشتند بیش تر امتیاز کسب می کنند و این نشان دهنده ی پدیده ی روان دریابی پسی است.

 

تمام این گونه موارد بعدها کم کم مشخص شد که چگونه دروغ بوده اند. مثلا در مورد کارت ها دیدند که بعضی از کارت ها نشانه هایشان در شرایط خاصی که روی میز از پشت قرار دارند دیده می شوند و این امر موجب آن می شود که شخصی که نزیک کارت است امتیاز بیش تری نسبت به کسی که مثلا چند متر دور تر از کارت قرار دارد کسب کند. دیگر این که مشخص شد اطلاعاتی که ثبت می کردند همگی تحریف می شوند یعنی اگر به نفع پسی باشد آن را قبول دارند و اگر مخالف آن باشد می گویند این آزمایش مشکل دارد و آن را ثبت نمی کردند. دیگری انتقادی بود که به خاطر بر زدن کارت ها با دست به آن ها وارد شد. دیگری تقلبی بود که در آن ها صورت گرفته بود و ...

 

بعد ها این گونه آزمایش ها با دستگاه هایی دقیق تر ثبت شدند و مدل های شانسی دقیق تری به وجود آوردند مثلا داده های شانسی بر اثر تجزیه ی رادیواکتیو.

 

بسیاری از این گونه آزمایش ها برای اثبات پسی انجام شد. اما بسیار جالب است که با این که در آزمایش های جدید احتمال وجود پسی کم تر شده بود باز هم قبول داشتند که این پدیده وجود دارد. آن ها می گویند که پسی وجود دارد و ما دیگر نیازی به اثبات آن نداریم تنها می خواهیم ماهیت آن را مشخص کنیم. جالب است بدانید که در تمام آزمایش های انجام شده اگر امتیاز به نفع پسی نبود آن را خطای پسی می نامیدند و می گفتتد که پسی هنوز وجود دارد. آن ها نتایجی را که وجود پسی را نفی می کرد شکست می نامیدند و اصلا به حساب نمی آورند. و از روش های بسیار جالب آماری دیگری برای از بین بردن امتیاز هایی که کم داشتند استفاده می کردند طوری که نشان دهند پسی واقعا وجود دارد.  به دلیل طولانی بودن این گونه مطالب، از نوشتن آن ها در این جا صرف نظر می کنم.

 

کسانی که پدیده ی پسی را می خواستند به اثبات برسانند هیچ گاه از روش علمی استفاده نکردند و تنها به بیان این گونه قاعده ها پرداختند البته گروهی خواستند با مکانیک کوانتومی این مسئله را ثابت کنند. همان طوری که در مستند راز هم فیزیک دان تماما تمرکز می کند بر روی نظریه های کوانتومی. اما چرا کوانتوم؟  آنان مکانیک کوانتوم را از این رو دوست دارند که بعضی از پدیده های آن مثل پسی به طور کاهش ناپذیری آماری هستند.

 

فراروانشناسان عقیده دارند که این قواعد وجود دارند و ما آن ها را بیان می کنیم و بعدا نظریه ها خواهند آمد و آن را اثبات خواهند کرد. فراروانشناسان زیادی بودند که در این راه تقلبشان معلوم شد مانند والتر لوی رئیس دانشکده فراروانشناسی در سال 1974 که بعد مشخص شد که تقلب های بسیاری کرده است و به همین دلیل از دانشگاه اخراج شد.

 

با این روند تمام کار های فراروانشناسان برای اثبات این که احساساتی فوق حسی می توانند روی محیط تاثیر بگذارند بیهوده شد.

 

حالا بر می گردیم سر موضوع اصلی. به خود مستند هم انتقاد هایی وارد است که چند نمونه از آن را بیان می کنم.

اول این که این مستند از کلمه ی قانون جاذبه استفاده می کند که اصلا استفاده از این کلمه یعنی قانون صحیح نمی باشد زیرا کلمه ی قانون بر روی قضیه های گذاشته می شود که بسیاری از مراحل و الگوهای صحیح علمی را بگذرانند که در بالا دیدیم در آزمایشاتشان چنین چیزی وجود ندارد. بعد، از جملات انسان های بزرگ مانند اینشتین استفاده می کند و آن هم تنها بخشی که احتیاج دارد و آن را به نفع خود مطرح می کند گویی که تمام دانشندان بزرگ قانون جاذبه را می دانستند و به همین دلیل پیش رفت های چشمگیری کرده اند. بعد تنها از بخشی از فیزیک و مکانیک کوانتوم استفاده می کند که تنها به نفع خودش است. دلیل استفاده از کوانتوم را هم در بالا بیان کردم. اصولا مکانیک کوانتوم به شدت بحث بر انگیز است و خصوصا مسائل فلسفی زیادی را به وجود می آورد که این مستند از این گونه نظریات فلسفی بی محتوا استفاده کرده. البته تمام این مسائل تنها در بخش فلسفی بیان شده اند نه در خود فیزیک. فیزیک کوانتوم با مسائل پیچیده تری در گیر است و البته باید بدانیم که کوانتوم با آن که بسیاری از سوالات ما را جواب می دهد در حد یک نظریه ی موفق فیزیکی است. که پیامد های جالب فلسفی دارد که هیچ کدام پایه و اساس علمی ای ندارند یعنی از نظر علمی به صورت کامل به اثبات نرسیده اند.

 

بعد طوری این مسئله را وانمود می کند که گویی این مسائل فلسفه ی وجودی جهان و عالم است.

 

البته خواننده دقت داشته باشد که بنده نمی خواهم کل مستند را رد کنم اما می خواهم بگویم که بخش هایی از این مستند مربوط است به روانشناسی و هیچ ربطی به فلسفه ی وجود و علم و فیزیک و کیهان ندارد. و می خواهم بگویم که مستند و خصوصا مردم از حد خود بسیار فرا تر رفته اند و احساس می کنند که این مستند همه چیز را توضیح می دهد. اما من می خواهم بگویم که مستند جدای از زیاده روی هایش تنها به مسئله ی تلقین مربوط می شود که خود این مسئله درست است که بر فیزیولوژیک انسان بسیار تاثیر دارد و بنده هم این را منکر نیستم اما مخلوط کردن مسئله ی تلقین با فیزیک و کیهان و فلسفه و بد تر از آن این گونه اثبات کردنش صحیح نیست.

 

بعضی از  بینندهای ایرانی زمانی که این مستند را می بینند احساس می کنند می توانند با نیروی فکرشان جهان اطراف را چنان تغییر دهند که باب میلشان شود و بدی را خوبی ببیند و این روند را مانند مستند که حلقه هایی مات از اطراف سر بازیگران به جهان پرتاب می شد توجیه می کنند. و اگر هم کمی فیزیک بدانند می گویند که این ها پدیده های الکترومغناطیسی هستند و بعد از این که در این رابطه صحبت می کنیم می گویند یعنی می خواهید بگویید این اصل که همه چیز ممکن است غلط است و باز استدلال می کنند که روزی علم هم به این موضوع پی خواهد برد. اما من می خواهم بگویم که این ها همگی شبه علم هستند نه علم. و همگی شبه دانشمند و دکتر های قلابی هستند نه دانشمند و پزشک. علم سال هاست که این گونه مسائل را مانند ارواح و مثلث برمودا و طالع بینی و قدرت اهرام و ادراک فراحسی و بشقاب پرنده و فراروانشناسی و زیست آهنگ و غیره غیره را کنار گذاشته است زیرا این ها علم نیستند شبه علم هستند. شبیه علم شاید بعضی از خاصیت های علم را داشته باشد اما به راحتی خود را لو می دهد.

 

و در مورد این که همه چیز ممکن است باید بگویم. درست است که این چنین است اما این مسئله در علم یک چهار چوب خاصی دارد دانشمندان اگر می گویند هر موضوعی ممکن است، منظورشان این نیست که هر چیزی که گفته شود را می شود قبول کرد. منظور آنان این است که شاید روزی چیزی در چهار چوب های اصلی علم وارد شود که مثلا نظریه ی امروزی را هم در بر بگیرد و ما اصلا انتظارش را نداشته باشیم. شما هرگز نمی توانید بگویید این صحبت ها درست است چون هر چیزی ممکن است. شاید با این سخنتان و این گونه نظرات، بتوانید گفته هایی بگویید که مردم تحسینتان کنند اما این گونه صحبت ها در علم جایی ندارند.

 

ایرانیانی که فقر علمی دارند این گونه هر مسئله ی ساده ای را که تنها نشان دهنده ی تلقین است به راز جهان تشبه می کنند و در هر کاری که انجام می دهند این تفکر را وارد می کنند که همه چیز ممکن است. و ذهن هایشان تنها مسائلی  را دست چین می کند که قبول دارند. تا به حال دقت کرده اید که در روز به چند موضوع فکر می کنید؟ حال اگر یکی از این موضوعات همان روز اتفاق افتد ذهن شما می آید و تنها آن را ملاک قرار می دهد و می گوید پس نیرویی ماورایی وجود دارد پس ادراک فوق حسی صحیح هستند در صورتی که میلیون ها مورد عادی دیگر را نمی بینید.

 

هر روز ایرانیان از مسائل اصلی زندگی و نگاه واقع بینانه دور تر می شوند و به مسائل سطحی می پردازند هر روز کتاب های زیبای علمی و فلسفی در کتاب فروشی ها می ماند و مردم کتاب های روانشناسانه ی عام و پوچ را می پسندند که پر از حرف های زیبای تکراری و سطحی است و متاسفانه تا آخر عمر نه خود را می شناسند و نه آن گونه رفتار می کنند که هستند. اینان همه نقابند. در این حال است که تفکرات شبه روشنفکرانه و شبه علمی جای واقعیات را پر می کنند و ما را به باتلاقی وارد می کنند که گویی همه چیز حقیقت است و جز این هیچ.