منقوش بر وجود سفالین خویشتن

آن هنگام که از هیاهو دور می شوی و به گوشه ای می خزی، نیک درمیابی که دیگران چگونه پلشتی آفرینند. به راستی دریافته ام که همواره بیشتر آدمیان در تهی می خزند و خروارها ناراستی را به مثابه زندگی پاک می نگرند. و اما اندک مردان مسیر که مرگی زود هنگام دارند، آنان را چگونه نامم. همین به که اکنون از آنان سخن نگویم، آنانی که رنج طبیعت را دریافته اند و همچون کرنایی خراشناکند. بنگر چگونه هزل آمیز، آنان را چون جانورانی رنجاننده می بینند که رامشگاه شبانه را از روان پاک دلان ربوده اند. دوست من گر جویای سرچشمه هایی گریز جوی ازین آشوب و روان شونده ای در خلوت و تنهایی شو.

«زبان و دموکراسی» و «احترام چیست و محترم کیست؟»

دو مطلب زیر را ارزشمند و قابل تامل یافتم. نویسنده هر دو مطلب که به نوعی تکمیل کننده یکدیگر هستند خانم طاهره شیخ الاسلام است. این دو مطلب در واقع شاید از منظر حرفه ای و جامعه شناسی آکادمیک جایگاه والایی نداشته باشند اما به هر حال بررسی در همین شیوه نگرش نیز به تنهایی بیهوده نیست.

۱. «زبان و دموکراسی»

گزیده: زبان ما در طول تاریخ استبدادی و دیکتاتوری مان آلوده به تعارف و تکلف، بله قربان گوئی، عدم صراحت، مبالغه و قسم، طعنه و کنایه و .... شده است و با چنین زبان و فرهنگی همانگونه که گفته شد رسیدن به دموکراسی اگر نه محال که بسیار دشوار است چرا که رسیدن به دموکراسی در وحله اول به زبانی صریح و بدون چاپلوسی و تملق احتیاج دارد. بطور حتم تا زمانی که فرد فرد ما خطر این فاجعه که ابزار ما در جراحی فرهنگ بیمارمان خود به سم آلوده است را تا بیخ استخوان حس نکنیم مسئله را جدی نخواهیم گرفت. بسامان کردن یک جامعه نابسامان و بعبارت دیگر تبدیل یک جامعه غیر قانونمند به یک جامعه دموکراتیک کار بسیار مشکلی است و بهمین لحاظ به کمک همگی ما نیاز دارد هر چند این کمکها کوچک و ناچیز به نظر برسند اما از دست روی دست گذاشتن و به انتظار نشستن که دستی از غیب برون آید و کاری بکند بهتر است.
بسیاری معتقدند آمدن دولتی دموکرات شرط اساسی برای تغییرات بنیادین و ریشه ایست، این حرف منطقا صحیح است اما باید گفت اولا افراد تشکیل دهنده آن دولت بدلیل اینکه پرورده همین شرایط اند با احتمال زیاد دارای همان ویژگی های ضد دموکراتیک می باشند و اگر بر فرض محال نیز چنین نباشند بدون کمک فرد فرد ما نخواهند توانست خواهند جامعه را سامان دهند.  به اعتقاد من دموکراسی ماده ای نیست که بتوان آنرا به آب شهر و یا نان مصرفی وارد کرد و یا بصورت آمپول به آحاد ملت تزریق نمود، تا با نوشیدن آن آب و یا خوردن آن نان و یا تزریق آن دارو، در طی یک شبانه روز، یک هفته و یا یک ماه، مکالمات روزمره مان را از اینهمه کلمات طبقاتی پاک کنیم، در گفتارمان صراحت‌ پیدا کنیم، انتقادها را با روي‌ خوش‌ پذيرا شويم‌، اشتباهاتمان‌ را قبول‌ و عذرخواهي‌ كنيم‌، از تعارفات‌ و تكلفاتمان‌ كم‌ كنيم‌، با جديت‌ و كوشش‌ كار كنیم‌، زباله هایمان را در کوچه و خیابان نریزیم، مصالح‌ عموم‌ را بر مصالح‌ و منافع‌ خود ارجح‌ بدانيم‌، به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم، به کار یکدیگر دخالت نکنیم، احساساتمان را در قضاوتهامان دخالت ندهیم، به یکدیگر برچسب نزنیم و شایعه نسازیم و غیبت نکنیم و ضابطه و قانون را بر رابطه مقدم بدانیم و....
مطالعه مطلب کامل در سایت اصلی

۲. «احترام چیست و محترم کیست؟»

گزیده: رفتن ترس در زیر پوشش زیبا و مخملین احترام بسیار هوشمندانه صورت گرفته است باین دلیل که "ترس" از فرادست یک هیولا در نظر مجسم می کند و از فرودست یک بزدل و این احساس نامطلوبی در هر دو طرف بوجود می آورد اما "احترام" از فرادست یک موجود محترم یا مراد و از فرودست یک انسان مودب و مرید می سازد.
مردمان پرورش یافته در جوامع مدرن احترام را در دولا و راست شدن در مقابل یکدیگر، بلند و کوتاه شدن، قربان صدقه رفتن، تعريف و تمجيدهاى دروغين، دادن هدیه های گرانقیمت، پختن غذاهای رنگارنگ برای مهمانها، استفاده از عناوین و القاب، دست بوسيدن و ... نمی دانند بلکه با قضاوت نکردن و برچسب نزدن به یکدیگر، ، دخالت نكردن به كار و زندگى يكديگر، وقت شناسی، خوش قولی، ضایع نکردن حقوق همدیگر و در يك جمله در آزار نرساندن به يكديگر احترام خود را نشان می دهند.
مطالعه مطلب کامل در سایت اصلی

کوچکیم /  گریانیم /  مالیخولیاییم

1.

من تو را می شناسم و تو مرا، دوست من ما در دروغ بزرگ شده ایم. مفاهیم و معانی ساده را می دانیم، اما هیچگاه دانستن کافی نیست همانگونه که فهمیدن با توان تشخیص متفاوت است این نقطه ای بود که ما به زیبایی ها پناه آوردیم و ستیزانه به شکستن ها نگریستیم. ساده بود نگاه های آرامش بخش و اطمینان دهنده و تاییدهایی از دوستی و مهر اما خط باریک واقعیت را دروغ می گوییم چون نه در دروغ بزرگ شده ایم بلکه خود دروغیم. ساده زیستن و ساده بودن و ساده خواستن را با قالب بندی های هنری گوشزد می کنیم و هرگز بی پاسخ نیستیم!

2.

سال پیش در همین ایام بود که نوشتم: «...فراموش نکنید مردان بزرگ همیشه در سکوت و تنهایی مرده اند. یادتان باشد رگانتان از آن خونیست که روزی در جان آنانی جاری بوده است که بر نام هایتان شیفته نبودند هرگز...»

و از آخرین دست نوشته های هدایت این بوده است: «دیدار به قیامت. ما رفتیم و دل شما را شکستیم همین»

اما این دو نقل قول در ذهنم خاصیتی بی خود و بی بندوبار از شخصیت بسیاری از هم فرهنگیانم را تداعی می کند. ذهن هایی که تنها به نام ها شیفته هستند آنها دوستدار نام هایی می شوند که مرده اند و زندگانی را فراموش می کنند که با همان اندیشه در کنارشان می زیید؛ اما واقعا برایشان چه اهمیتی دارد که او نیز از همان جنس شیفته ذهنی اش است؟ سخت نگیر می دانم چون تو تنها شیفته یک نامی نه فراتر از آن!

مسخرگی به حد بالایی رسیده است. دوران دوران خنده و قهقهه زدن است، نه سخت گرفتن و دلگیر شدن. نمی بینید این همه دیوانه را!؟ با این وجود چگونه می توانم جلوی خنده های خود را نگیرم؟

3.

این جمله نیچه در سرم بسیار می چرخد: «Was mich nicht umbringt, macht mich starker» یعنی: «چيزی كه مرا نكشد، قويترم می كند.» اما با این حال یک سوال دیگری هم وجود دارد مگر نه آنکه شوپنهاور می گوید: «انسان می تواند آنچه را قصد می کند انجام بدهد اما آنچه که انجام داده لزوما چیزی نیست که قصد کرده بود.»   - حالا نظرتون چیه؟ فکر نکن! خسته کننده است؟ به واقعیت بچسب!

دشت بی فرهنگی ما (قسمت نخست) / چرا مجموعه «دشت بی فرهنگی ما» را می نویسم؟

دشت بی فرهنگی ما (قسمت نخست)

چرا مجموعه «دشت بی فرهنگی ما» را می نویسم؟

عامل اصلی عقب ماندگی، درماندگی، آشفتگی، عذاب ها، (...)، و شکاف عمیقمان با سطح امروزی جهان نه تماما ناشی از سیاست بلکه اکثرا ناشی از فرهنگ و رفتارهای خصوصی و عمومی خودمان است (زیرا سیاستمان آنچنان غیر مانوس با خودمان نیست). نمی توان امید داشت که با تغییرات کلی نظام حکومتی، ما نیز این فرهنگ و رفتارها را به سمت و سویی صحیح ببریم بلکه برعکس ممکن است تا مدتی طولانی همچون شخصی که به کما می رود ما هم در خوابی طولانی و پرآشوب برویم. جامعه امروز ما اکثرا از افراد درمانده ای تشکیل شده است که در بیشتر حیطه ها دچار افول هستند. و متاسفانه دل خود را به اندک پیشرفت های خود که عموما هم بسیار بزرگش می کنیم، خوش کرده ایم. البته این تحلیل ها بر مبنای شکل کلی و اکثریت می باشد و مطمئنا در یک جامعه به خصوص جامعه ای دگرگون همچون ایران افراد با خط مشی متفاوت هم یافت می شوند. از این جهت گمان شخصی خودم بر این است که به طور کلی جامعه امروز ما با توجه به پیشرفت های تکنولوژی و علم در محدوده علوم انسانی نیازی حیاتی به جامعه شناسی، واکاوی و در وهله اول شناخت و سپس درمان ضعف ها و بیماری هایمان دارد. ما نیاز به بازاندیشی در رفتارها، نگرش های کهنه خود، جامعه، اطراف، محیط زیست و به طور کلی جهان داریم. زیرا من و بسیاری دیگر عقیده دارند که اگر با همین فرهنگ و بینش و نگرش عقب مانده خود در بهترین شرایط هم باشیم بدون شک وضعمان از این بهتر نخواهد بود. فرض کردن چنین موقعیتی ساده است: اندکی فکر کنید که اکنون ایرانیان را در اروپا پیشرفته بگذارند و اروپاییان را در ایران، گمان می کنید ما ملت و دولتی دموکراتیک و بدون مشکلات امروزمان خواهیم بود؟ مطمئنا جواب خیر است.

قصدم این است که با بیان آنچه می بینم و می اندیشم هر از چند گاهی یکی از عوامل عقب ماندگی خود را که اتفاقا بسیار هم نمایان است اما به هر دلیلی نمی بینیم و یا نمی خواهیم ببینیم را بنویسم. سعی می کنم نوشتارها را کوتاه و ساده بنویسم و از سخت گویی هایی که یکی از عادات بد فرهنگی ما شده است دوری کنم تا بدین ترتیب هم خود زیاده گویی نکرده باشم و هم خواننده با صرف تنها چند دقیقه یک مطلب ساده اما مهم را بخواند. در نگارش مجموعه «دشت بی فرهنگی ما» قصدم مقایسه ایرانی با انیرانی نیست. هرچند ممکن است مثال هایی از این تفاوت ها بیاورم.

مهم است یاد آورم شوم که من نیز تافته جدا بافته ای نیستم و از همین مردم با همین تاریخ و شرایط هستم؛ که مطمئنا انگشت انتقاد به سمت خودم نیز می باشد. اما مهم است که امروز ما از خودشیفتگی و خودکامگی های بی مورد و زیادمان بکاهیم و با نگرشی روشن تر به واقعیت ها نگاه کنیم. باشد تا این بندهایی که نه تنها روان بلکه جسممان را هم فرسوده کرده است پاره کنیم و کم کم به سمت عمل و مسائل کاربردی پیش برویم.

پی نوشت: عبارت «دشت بی فرهنگی ما» برگرفته از ترانه «یار دبستانی من» منصور تهرانی است که در دوران انقلاب فریدون فروغی آن را خواند و آن را ترانه ای جاودان و انقلابی کرد. ابتدا می خواستم از خود عنوانی انتخاب کنم اما این جمله برایم کاملا ارضا کننده است که به ناچار آن را قرض گرفتم.

پی نوشت: باید توجه داشت که کلمه بی فرهنگی در واقع به نوعی نمادین است زیرا در هر شرایطی هر فردی دارای نوعی فرهنگ چه کم و زیاد و چه هنجار و نابهنجار است.